[عمومی , ]
کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست
راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشید مهربان است.... راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟؟؟ می خوانی مگر نه؟؟؟ پس تو هم مانند من عاشقی..... نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند!!!!!!! آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟....... نه.........مگر نه؟؟؟ دیدی پس تو هم عاشقی مانند من....... مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند میدانی نازنینم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگویم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟ ؟ ؟ پیمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟ آخر چرا؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !!!!!!  
مرد تنهای شب
نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه 19 آبان 1384 و ساعت 06:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
اینم چند تا مطلب قشنگ از دوست عزیزم رامیلا   
زندگی حرکت است وصعود . زندگی تسیلم است ایثار . کارهایی درست ودر زمان مناسب . شهامت آغاز ،آگاهی و ایمان به قداست ثانیه ها ، تنها چیزی است که به آن ها نیازمندی . آنگاه نو خواهی شد . که کهنه را سراسر رها کنی . نباید در همانی که بوده ای ،بمانی . همیشه راه دیگری به سوی آگاهی پیش روی توست . بروی ، ببال دگرگون شو . نیرویی که بدان نیاز مندی از ژرفا به سطح می جوشد. به خود آگاهی می پیوندد دیگر گونه ات می کند . تاگی را بجوی. به توانایی هایت تکیه کن . حق خود را باور بدار تا از آن تو گردد. کاری کن که همه به حقیقت بپیوندند. ببخش وایثار کن. اعتماد کن تا بدست آوری. گل بچین وهدیه کن. به پیمانت وفادار باش. در همه چیز زیبایی را ببین. سخت کوش وخرمند . بکوش تا بفهمی . عمرت را با مردم تقسیم کن . برای خود زمان بساز. بخند از صمیم دل . دل بسپار . بگذار دیگران با تو همراه شوند . نوها را بیازما . آهسته رو . نرم خویی پیشه کن . خود را باور کن . به دیگران اعتماد کن . در آمدن افتاب را بنگر . به اهنگ باران گوش کن. به زندگی اعتماد کن . ایمان داشته باش . اندیشه های نیکو داشته باش . و زندگی را ستایش کن . در همین لحظه از زندگی ... آزادانه بیندیش. بردباری را بیاموز. بیشتر خنده رو باش. لحظات ناب را دریاب . پیام پروردگار را به خاطر داشته باش. دوستانی نو به دست آورد. دوستان پیشین را دوباره کشف کن . به آن ها بگو به آن چه که می کنی عاشقی. به ژرفی احساس کن . گرفتاری را فراموش کن . دشمن را ببخش . امیدوار باش ، ببال ،دیوانه شو ،موهبت ها را بشناس. دوستت دارم ... تو زندگی را در درون لمس می کنی ، تو شهامت آن را داری که بیندیشی ، ونیروی آن که به چیزی دل ببندی ، تو با رویاهایت زندگی می کنی ، ورویاییان بسیار اندکند ، آری ... اندکند آنان که به رویا باور دارند.
I Iike you ... you feel life way down inside , you have the courage to think , and the strength to get in voled. you are a dreamer .... and dreamers are too rare .... for few people believe enough to dream.
  
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 06:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

دوستت دارم ....
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
امیدوارم که خوشتون بیاددر هر حال چیزی که نوشتم مطابق حال و روزمه و اون چیزایی هست که تو دلمه روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد گرچه یاران فارغند از حال من از من ایشان را هزاران یاد باد این زمان در کس وفاداری نماند زان وفاداران و یاران یاد باد مبتلا گشتم درین بند و بلا کوشش آن حقگذاران یاد باد 
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد       

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای قرار عاشقانه هم شتاب در شتاب شد       
 

نه فرصت شکایتی نه قصّه و روایتی تمام جلوه های جان چه آرزو بخواب شد نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر نیامدِ به خود دگر که دوره ی شباب شد 
جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبی روی خوبت خوبتر باد کسی کو بسته ی زلفت نباشد چو زلفت در هم و زیر و زِبَر باد دلی کو عاشق رویت نباشد همیشه غرقه در خون جگر باد مرا از تُست هر دم تازه عشقی ترا هر ساعتی حُسنی دگر باد 
  
 
نوشته شده توسط حسین در جمعه 6 آبان 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]

 به نام جنون عشق  
عاشق شده بود و میترسید از رسوایی. غرورش اجازه نمیداد عشقش را بروز دهد. اگر جوانك او را نمیخواست چه؟!
خانوادهاش چه میگفتند؟! تمام فكرش را مشغول كردهبود
احساس گناه میكرد كه تا این حد به یك پسر علاقهمند است. احساس
نوعی خیانت. بدون آنكه این علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. تصمیم گرفت معشوقی برای خود بسازد. یك معشوق ایدهآل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن
احساس گناه و یا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود. كه در واقع میخواست جوانك را فراموش كند. گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را میخواست و بالاخره ساخت آن معشوق ایدهآل را و تمام علاقهاش را وقف
معشوق ساختگیاش كرد. هر روز به او فكر میكرد
تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...
و از آن روز تمام خواستگارانش را رد میكرد
تا معشوقش, معشوق ایدهآلش بیاید! آخرین خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذیرفت! او منتظر معشوقش بود... خورشید تیره شد و ماه سیاه شد
چون من عاشق او شدم و او عاشق من نشد
 دوستدار همه شما
حسین
 
نوشته شده توسط حسین در جمعه 6 آبان 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
نامه های فروغ فرخزاد به همسرش (پرویز) پس از جدائی از همسرش نامه ی شماره 11تقدیم به همسرم بازگشت ز آن نامه ای كه دادی و ز آن شكوه های تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است ای مایه ی امید من ... ای تكیه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شاید نبوده قدرت آنم كه در سكوت احساس قلب كوچك خود را نهان كنم بگذار تا ترانه ی من راز گو شود بگذار آنچه را كه نهفتم عیان كنم تا بر گذشته می نگرم عشق خویش را چون آفتاب گمشده می آورم به یاد می نالم از دلی كه به خون غرقه گشته است « این شهر .... غیر رنجش یارم به من چه داد ؟ » این درد را چه سان به دل خود نهان كنم ؟ آن دم كه قلبم از تو به سختی رمیده است آن شعرها كه روح تو را رنج می دهد فریادهای یك دل محنت كشیده است گفتم قفس ! ... ولی چه بگویم كه پیش از این آگاهی از دورویی مردم مرا نبود دردا كه این جهان فریبای پر ز راز با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود اكنون منم كه خسته ز دام فریب و مكر بار دگر به كنج قفس ! رو نموده ام بگشای در كه در همه دوران عمر خود جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب ز پایم نیفكند تا دست پر ز قدرت امیال رنگ رنگ بندی دگر دوباره به پایم نیفكند 20 اسفند فروغ حالا می فهمی كه چه قدر دوستت دارم و چه قدر پشیمان هستم
نوشته شده توسط حسین در جمعه 6 آبان 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
(¯`°•¸*حسین*¸•°´¯)
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 2 آبان 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
اینم عکس من 
ارادتمند همه ی شما حسین
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 2 آبان 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
آ- ح [عمومی , ]
هرکجا گشتم جز تو لایق تر ندیدم همدمی آفاق را گشته ام بسیار خوبان دیده ام اما تو چیزه دیگری 
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 2 آبان 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
چشمانت [عمومی , ]
  بنام پاکی چشمانت  
دستان مرا بگیر حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پُر می شود و بِدان تنها تو دلیل زنده بودنی
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست      
نوشته شده توسط حسین در دوشنبه 2 آبان 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
سلام [عمومی , ]
سلام عزیزم مرسی از اینکه به من سر زدی
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
جنون عشق [عمومی , ]
به نام جنون عشق قصه ی من و تو  دلم میخواد قصه بگم اما نه از اون قصه ها
یه قصه ای که توی اون من باشم و توو شما
میخوام ازاون روزی بگم که سردو بارونی بودش
اما نگاه ما دوتا بارونو زیبا میدونست
میخوام ازاون روزی بگم که درکنار هم بودیم
تو پیش من
من پیش تو
میخوام بگم
خدا کنه
که مرغ عشق باز بخونه
گلدون مهرو عاطفه نشکنه سالم بمونه
کاش میتونستیم که بیایم دستامونو به هم بدیم
بیایم و با تیشه ی مهر به خار نفرت بزنیم
میخوام بگم ریشه زدن تو خاک عاشقی خوشه
دویدن تو کوی عشق بردن کاپ دل خوشه
بگو اصلا تو دوست داری قلبو شکارش بکنی؟
یامرغ عشقی بخری هرروز نگاهش بکنی؟
بگو شده قلب تو هم جیک جیک و تاپ تاپ بکنه؟
بادیدن یه همسفر بهونه ی سفر کنه؟
شده بهارا بشینی شکوفه ها رو ببینی؟
اونوقت بیای و از بهار شور پریدن بگیری؟
شده یه روز به آسمون خیره بشی نگاه کنی؟
بعد از یه مدتی نظر ستارتو پیدا کنی؟
شده کنار گل سرخ بخوای یه قصه ای بگی؟
نگاش کنی نازش کنی اما بعدش هیچی نگی؟
شده یه روز یه قاصدک رو توی دستات بگیری؟
نزدیک لبهات کنی و براش ترانه بخونی؟
بعدش فوتش کنی و بعد یه فال حافظ بگیری؟
شده به خاطر یه دوست غریب و بی صدا بشی؟
یا عکسشو هی بکشی تو ذهن مثل یه نقاشی؟
شده دلت هوایی گرمای خنده هاش بشه
یا که چشات بارونی گل های پرپرش بشه؟
شده به خاطر دلش گلهای یاسو بچینی؟
یا بعد فقط برای اون جشن ستاره بگیری؟
شده تو ثقل فاصله ادامه ی نگاش بشی؟
یا تو شکار لحظه ها مهمون خنده هاش بشی؟
شده یه شب تا خود صبح ساز بزنی گریه کنی؟
یاکه شده رو ساحلا اسمشو تو حک بکنی؟؟
شده یه روز آب بخوری اسمشو هی یادت بیاد؟
یاوقتی که خواب میبینی عکسش جلو چشات بیاد؟
شده بخوای لحظه هارو آبی و آبی تر کنی؟
یا که بخوای پروانه رو به جشن گلها ببری؟
شده رو سنگفرش زمین حس بکنی پرنده ای؟
یا وقتی که باهاش باشی حس بکنی مسافری؟
اگر یه روز شد که دیدی اینا همش پیش توه
یاوقتی دیدی تودلت حسی زدش یه جوونه
اونوقته که با خاطره میتونی همسفر بشی
خیلی قشنگ و بی صدا از حسی با خبر بشی
اونوقت میفهمی زندگی رفتن و پر کشیدنه
آخر قصه ی شما
اونم اگر تورو بخواد
رسیدنه ،رسیدنه  زیباترین احساس عشق است..خوب ترین اتفاق دوستی حسین 
نوشته شده توسط حسین در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|